جام وصل
ادبی و اجتماعی و فرهنگی
اينجا روي نيمكت پاييزي نشسته ام من همچنان زمستان را سرك مي كشم
كه تنها يادگاريش زمستان است.
باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش میرسید عدهای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش میشدند و بقیه به خانهها و دکانها پناه میبردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر میگذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب میدهد: من هم ابن عباس هستم. اسکندر با خشم فریاد میزند: من اسکندر مقدونی هستم، کسیکه شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمیترسی ؟! مرد جواب میدهد: من فقط از یکی میترسم و او هم خداوند است. اسکندر به ناچار از مرد میپرسد: پادشاه شما کیست؟ مرد میگوید: ما پادشاه نداریم. مرد میگوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند. اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت میکنند در میانه راه با حیرت به چالههایی مینگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان میرسند، اسکندر با تعجب نگاه میکند و میبیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش مینشیند. اسکندر جلو میرود و میگوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟ پیر مرد میگوید: آری، من خدمتگزار این مردم هستم! اسکندر میگوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه میکنی؟ پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده میگوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم! پیرمرد میگوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد. اسکندر سر در گم و متحیّر میگوید: ای پیرمرد من تو را نمیکشم، ولی شرط دارم. پیرمرد میگوید: اگر میخواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمیپذیرم. اسکندر ناچار و کلافه میگوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا میروم. پیرمرد می گوید: بپرس! اسکندر میپرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟ پیرمرد میگوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون میآییم، به خود میگوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما میباشد! اسکندر میپرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد جواب میدهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا میرسد، به کنار بستر او میرویم و خوب میدانیم که در واپسین دم حیات، پردههایی از جلوی چشم انسان برداشته میشود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست! اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام میکند و به لشکر خود دستور میدهد: هیچگونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام میگذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون میرود! راستی فکر میکنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟ لحظاتی فکرکنیم... بعد عمر مفید خود را محاسبه کنیم! منبع : گروه اینترنتی ایران ســــاره سهم من از بودن تو چيست؟ من كجاي آسمان پرگشوده م؟ سرزمين موعود من كجاست؟
درنهان مانده ي خاموشي ست شعرم در پي پرتو افكني هايش سهم من از اين وجود هياهويي ست شعرم
بررسي ادعاي عجيب پروفسور باهر مثلا مردي كه مادر ندارد، همسرش هرچه توانسته زور گفته و اين مرد هم قبول كرده ولي اگر هركدام از اينها حضور داشته باشند آنها با هم مشكل دارند و مرد رفتاري متعادل پيدا ميكند. هرچيزي كه در هستي است، حكمت خودش را دارد. وجود هر چيزي از نظر پروردگار لازم است. از ديدگاه هنرمند، مجسمه موسي (ع) و فرعون يك اندازه اهميت و قيمت دارند ولي عدهاي، يكي را ميگذارند بالاي ستون و عدهاي ديگر آن يكي را ميشكنند. هر چه در هستي است، حكمتي دارد و ما بايد حكمت آن را متوجه شويم. ولي همه ما در اطراف مان زنان زيادي وجود دارند. همه ما در طول زندگيمان زنان زيادي را ديدهايم ولي اينكه كدام تاثيرگذار بوده است و اينكه ما نسبت به كدام يك از آنها تعهد داشتهايم مهم است. ما نميتوانيم منكر قواي 4گانه وجودمان شويم كه قوه شهوت هم جزو همينهاست كه بايد در مسير صحيح، ابراز و كنترل شود. اين نيرو در تمام موجودات زنده وجود دارد، حتي در ميان معصومين و پيامبران هم بهعنوان انسانهاي برگزيده وجود داشته است و البته اين تضاد ميان زن و مرد هم در همه زمانها وجود داشته. در امر ازدواج هم همين طور است. اگر تعهدي نباشد اين عقد هم نميتواند او را پايبند كند. اين موارد مهريه و عقدنامههاي پيچيده و بگير و ببند، ازدواج را سخت و ناپايدار ميكند. همينهاست كه ازدواج را از يك كار «دلي» به يك كار «گِلي» تبديل ميكند. آدمها بايد از نظر قلبي يكديگر را بخواهند و اگر از روي ترس و اجبار باشد هيچ فايدهاي ندارد. مثل مواردي كه در گذشته بوده كه بچهها را از بدو تولد به عقد هم در ميآوردند و وقتي بزرگ ميشدند، بدون اينكه بخواهند مجبور بودند با هم زندگي كنند. تصور من اين است كه كمكم راهحلهاي انساني براي اين مورد پيدا ميكنند. متاسفانه امروز ميبينيم زوجها باهم زندگي ميكنند ولي دچار طلاق ذهنيهستند. نسل اول كه پدران و مادران ما هستند به همين شيوه اجباري و انتخاب بزرگترها تن دادند و زندگي كردند، نسل دوم دچار اين مشكلات هستند و طلاقهاي ذهني و جسمي دارند ولي نسل سوم يك شيوه جديد را پيدا كرده بهعنوان همزيستي مسالمتآميز. آيا زندگي مشترك بين 2 نفر به تضمين و پشتوانهاي نياز ندارد و هركدام از طرفين كه احساس كرد خسته شده يا نياز به تنوع و تغيير دارد ميتواند زندگي مشترك را تمام كند؟ يعني يك مرد ميتواند پس از گذشت يك سال، 2سال يا 5 سال و بعد از تمتع از زن ميتواند او را بدون هيچ عذر و بهانهاي رها كند؟ همين شروط و تعهدات سنگين و مهريههاي نجومي باعث شده بنيان خانواده مثل بتن آرمه در مقابل مشكلات انعطاف نداشته باشد و بريزد. انعطاف در هستي قاعده است به همين دليل در اسلام گفته ميشود تساهل و تسامح، يعني گذشت كنيد و راحت بگيريد. دليل آنكه زن و مرد براي طلاق تلاش ميكنند اين است كه زن و مرد هيچ كدام حاضر نيستند ذرهاي از موقعيت و خواستهاي كه دارند پا عقب بگذارند و همين اصرار بر موقعيت و خواستشان است كه زندگيشان را سست ميكند يعني حاضرند تجرد را تحمل كنند، زهر طلاق را بچشند و دربه دري بچههايشان را ببينند ولي ذرهاي از موقعيت خودشان عقب ننشينند. شما در مراوده با همسرتان نيازهاي جنسي و غريزيتان را برطرف ميكنيد و براي برطرف كردن نيازهاي عاطفي، عرفاني و رواني به 3 منبع ديگر احتياج داريد. هرچند ممكن است همسرتان بتواند در اين نقشها هم موثر باشد ولي در جايي اين بازي نقشها به نهايت ميرسد و فرد از اجراي آن خسته ميشود. رابطه عرفاني مقدسي كه ميتواند تو را در نهايت به خدا برساند رابطه بين شما و مادرتان است. تنها زني كه بدون هيچ چشمداشتي به تو عشق ميدهد بدون آنكه نفعي برايش داشته باشي، مادر است. ميتوان گفت در خاك مادر و در افلاك خداوند است كه بيچشمداشت به تو عشق ميدهد. خواستن بدون توقع را ميتوان در وجود مادر ديد؛ حتي اگر بد هم هستي باز هم عزيزي صد بار اگر توبه شكستي بازآ. داستان1 روزی لقمان به پسرش گفت
امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی
بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر
و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها
و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما
یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا
بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی
دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و
در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست... داستان2 از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟ داستان3 مردي براي اصلاح سر و صورتش به آرايشگاه رفت در بين
کار گفت و گوي جالبي بين آنها در گرفت. بلند و کثيف و به هم تابيده و ريش اصلاح نکرده
ظاهرش کثيف و به هم ريخته بود. داستان4 ميگويند حدود
٧٠٠ سال پيش، در اصفهان مسجدي ميساختند. روز قبل از
افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده کاري ها را انجام
ميدادند. پيرزني از
آنجا رد ميشد وقتي مسجد را ديد به يکي از کارگران گفت: فکر کنم يکي از مناره ها
کمي کجه! کارگرها
خنديدند. اما معمار که اين حرف را شنيد، سريع گفت : چوب بياوريد ! کارگر بياوريد !
چوب را به مناره تکيه بدهيد. فشار بدهيد. فششششششااااررر...!!! و مدام از
پيرزن ميپرسيد: مادر، درست شد؟!! مدتي طول کشيد
تا پيرزن گفت : بله ! درست شد
!!! تشکر کرد و دعايي کرد و رفت... کارگرها حکمت
اين کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسيدند ؟! معمار گفت :
اگر اين پيرزن، راجع به کج بودن اين مناره با ديگران صحبت ميکرد و شايعه پا
ميگرفت، اين مناره تا ابد کج ميماند و ديگر نميتوانستيم اثرات منفي اين شايعه را
پاک کنيم... اين است که من
گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم ! داستان5 مردي در كنار رودخانهاي
ايستاده بود. ناگهان صداي فريادي را شنید
و متوجه شد كه كسي در حال غرق شدن است. فوراً به آب پرید و او را
نجات داد... اما پيش از آن كه نفسي
تازه كند فريادهاي ديگري را شنید و باز به آب پرید و دو نفر ديگر را نجات داد! اما پيش از اين كه حالش جا
بيايد صداي چهار نفر ديگر را كه كمك ميخواستند شنید ...! او تمام روز را صرف نجات
افرادي كرد كه در چنگال امواج خروشان گرفتار شده بودند ، غافل از اين كه چند قدمي
بالاتر ديوانهاي مردم را يكي يكي به رودخانه ميانداخت...! امسال جای یه عزیز خیلی خالیه .جای هستیای خودمون .(زهرا جون)خیلی دلم براش تنگ شده هرچند زیرآسمون خداست و هرچند قراره بهشت زیر پایش سبز بشه ولی حضورش رو دوست دارم.وخیلی دلم براش تنگ شده. همینطور برای مسعود عزیز.کسی که لحظه لحظه شو تقسیم میکنه با من و خیلی دوستش دارم خیلی. امروز بد جور دلتنگ شدم و یه حس گریه بهم دست داده جای شما خالی الان دارم یه آهنگ پیانو گوش میدم خیلی جون میده واسه تو حس رفتن و گریه کردن. دوستتون دارم و موفق باشید با اختلاف دو روز جلوتر تولدمو به خودم تبریک میگم ۳۱ تیر تولد من هستش و تاریخ تولدم و سن تولدم با هم یکی شدن. اگر دروغ رنگ داشت اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت اگر به راستی خواستن توانستن بود …..
اگر گناه وزن داشت ************************************************ اگر غرور نبود اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم اگر خواب حقیقت داشت اگر همه ثروت داشتند اگر همه ثروت داشتند ******************************** ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید اگر عشق نبود اگر عشق نبود اگر خداوند قسمتی از وصیتنامه در پایان این حرف ها برخلاف همیشه احساس لذت و
رضایت می کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچ وقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت
نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها
گناهی که مرتکب شد ه ام، یکبار در زندگیم بود، که به اعوای نصیحت گران
بزرگتر و به فن کلاه گذاری سَرِ خدا، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از
هفت هشت ماه کار یکجا حقوق مرا دادند، و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده
بودم، پنج هزار تومان شد، و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع و شرط بده. من
هم از معنی این کثافتکاری بی خبر، خانه کسی را گرو کردم، به پنج هزار
تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان.
و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربع پولم را به
این عنوان می گرفتم و بعد فهمیدم که برخلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این
یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم، اما لکه چرکش
هنوز بر زلال قلبم هست و خاطر ه اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می کند
و کاش قیامت باشد و آتش آن شعله ها بسوزاندش و پاکش کند و گناه دیگرم که
به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می توانستم مانع شوم
کاری کنم که رخ ندهد نکردم، گرچه نمی دانستم که به چنین سرنوشتی می کشد و
نمی دانم چه باید می کردم؟ در این کار احساس پلیدی نمی کنم، اما ده سال
تمام، گداخته ام و هر روز هم بدتر می شود و سخت تر.
و اگر جرمی بوده است، آتش مکافاتش را دید ه ام و
شاید بیش از جرم. و جز این اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری
گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم و خدا را سپاس می گذارم که عمر را به
خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین «شغل» را در زندگی، مبارزه برای
آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم
خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم این هر دو.
و عزیزترین و گرانترین ثروتی که می توان بدست
آورد، محبوب بودن و محبتی، زاده ایمان، و من تنها اندوخته ام این و نسبت
به کارم و شایستگیم ثروتمند، و جز این هیچ ندارم و امیدوارم این میراث را
فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آنرا بخورند که،
حلال ترین لقمه است و حماسه ام اینکه، کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را
در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه
میان «من» و «مردم» در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی
شناخت و فخرم اینکه، در برابر هر مقتدرتر از خودم، متکبرترین بودم و در
برابر هر ضعیف تراز خودم، متواضعترین.
و آخرین سخنم به آن ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند اینکه:
دین چو منی گزاف و آسان نبود/ روشنتر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم مؤمن/ پس در همه دهر یک بی ایمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودیی است که،
پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی، به معنای علمی کلمه، و آزادی انسانی،
به معنای غیر بوروژازی اصطلاح، در زندگی آدمی آغاز می شود.
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم،
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی،
دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدینسان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را... آزادی بیان که داریم، آزادی پس از بیان نداریم... همه دنبال دهکده جهانی اند، ایران دنبال ملی کردن صنعت اینترنت! مستقل از نویسنده این مقاله!به محتوای ان بیندیشید. حوصله کنید و با تامل بخوانید شاید ۵ دقیقه شود ولی مفید است. چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟ برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد. اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن میشود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو میتوانست از این باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر میکرد میداند. تصور کردن این که چیزی را میدانید در حالی که در حقیقت آن را نمیدانید، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سیاه را میخورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت میبرد، مرتکب چنین اظهار نظری نمیشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچکدامشان حتا یک مورد از آنها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای جزمی درباره آنها دست بردارد. اغلب موضوعات از این ساده تر به بوته ی آزمایش درمیآیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روشهایی وجود دارد که میتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقیده مخالف، شما را عصبانی میکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه میدانید که دلیل مناسبی برای آنچه فکر میکنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو میشود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی میکنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرفها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحثهای بسیار تند آنهایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار میرود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی میبرید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید. یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از جزمیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سالهای زیادی را دور از کشورم به سر بردم. فکر میکنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمیتوانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاههایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار میآیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آنها همینطور به نظر میرسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمیتوانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است. برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتیهای بخار و ماشین آلات را محکوم میکرد، او دوست میداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثی کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوریهای جدید موافقند. اما اگر شما میخواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور میداشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه میداد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی میگذارد. نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء میکند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید میتوانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید میتوانید پاسخ دهید که اکثر جنایتها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان میکند. همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملتهاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه ای تعریف میکنیم که ثابت کنیم ارزشهایمان مهمترین ارزشهای ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. دراینجا دوباره انسان معقول میپذیرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمیتوانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همانطور که میدانیم در دیگر بخشهای کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است. اثری از برتراند راسل ای آخرین دریچه ی زندان عمر من از پشت پرده های بلورین اشک خویش این مسموم کرد روح مرا بی صفاییت ای چشمه ی جوان "مهدی اخوان ثالث" گاه گاهی به یادت غزلی می خوانم تانگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست. خوب رویان همه گر بادل من خوب شوند خوب من، با همه خوبان حساب تو جداست. یه مرداب برای بدست آوردن یه نیلوفر سالها میخوابه تا آرامش نیلوفر به هم نخوره پس اگرکسی رو دوست داری برای داشتنش حتی شده سالها صبر کن. زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت تهمت و دروغ را دشمن سفارش میدهد و منافق میسازد و عوام فریب پخش میکند وعامی آنرا میپذیرد. انسان به اندازه ای که به مرحله انسان بودن نزدیک می شود، احساس تنهایی بیشتری می کند. ا نسان عبارت است از یک تردید، یک نوسان دائمی، هر کسی یک سراسیمگی بلاتکلیف است. معلم شریف (دکتر علی شریعتی) آن شب «مرتضی» بعد از خوردن شام منتظر ماند تا مادرش ظرفها را برای شستوشو به حیاط ببرد. خانواده «مرتضی» در دو اتاق تودرتو همراه با یك ایوان باریك كه چهار پله از سطح حیاط بالاتر است زندگی میكند.
آری!
شاید همان است که از پشت حصارهای اهنین به دنبالش بودیم
شادی وصف نشدنی وسیر نشدنی.
دستانت را به من بده تا در فضای دل انگیز کوه و مه و نسیم ،آوازی برای چشمان زیبای او بخوانیم و دستانمان را لابه لای انگشتانمان پنهان کنیم.
به سلامتی دوست خوبی که
مثل خط سفید وسط جاده است,
تکه تکه میشه
ولی بازم پا به پات میاد
مورخان مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله میکند. ولی با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.
مورخان مینویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله میکند. ولی با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول زندگی عادی خود بودند.
با خود فکر میکند این مردم حقیقیاند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده میرسد و میبیند پیر مردی موی سفید و لاغر اندام در چادری نشسته و عدهای به دور او جمع هستند.
اسکندر میگوید: و اگر نکشم؟
از او چند سوال میکنیم:
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا" میگوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایهام که میدانستم گرسنه است، پنهانی به در خانهاش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!
بعد از آن که آن شخص میمیرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک میکنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک میکنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!
بدینسان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!
هر مرد بايد 4 زن داشته باشد!
پروفسور «باهر»، جامعهشناس و بنيانگذار رفتارشناسي در ايران است. او متخصص برگزاري سمينارها و نشستهاي عجيب و غريب در حوزههاي مختلف و بهويژه روابط زناشويي است. بهانه گفتوگوي ما با پروفسور باهر اما رويت يك تيتر در فهرست مقالههاي او بود: «هر مرد بايد 4 زن داشته باشد!»
پروفسور «باهر»، جامعهشناس و بنيانگذار رفتارشناسي در ايران است. او متخصص برگزاري سمينارها و نشستهاي عجيب و غريب در حوزههاي مختلف و بهويژه روابط زناشويي است. آخرين نمونه از اين دست همايشهاي پروفسور باهر همايش طلاق درماني است كه در حال برگزاري است. بهانه گفتوگوي ما با پروفسور باهر اما رويت يك تيتر در فهرست مقالههاي او بود: «هر مرد بايد 4 زن داشته باشد!» اين تيتر به لحاظ روزنامه نگاري جذابيت بالايي داشت. اين موضوع بهانهاي شد براي گفتوگويي كوتاه اما جالب با پروفسور باهر
در بين عنوان مقالات شما چند تيتر ديده ميشود كه خيلي جالب بهنظر ميرسند. مي خواهيم رويكرد و نظر شما را راجع به اين موضوعات بدانيم. براي مثال عنوان هر مرد بايد 4 زن داشته باشد اين يعني چه؟ شما واقعا معتقديد، هر مرد بايد 4 زن داشته باشد؟!
نه، آن فقط عنوان مقاله است. منظور اين است كه هرمرد بايد تكفل 4 زن را برعهده بگيرد. در واقع از نظر من هر مرد را 4 زن ميسازد.
اين 4 زن چه افرادي هستند ؟
مادر، خواهر، دختر و همسر. يك مرد را بايد 4 زن چكش كاري كنند تا بشود يك آقا. اين 4 زن بايد در زندگي يك مرد وجود و حضور داشته باشند تا يك مرد نرمال و عادي باشد.
يعني چه، يعني اگر مردي خواهر يا دختر ندارد، آقا نيست؟
نه، قطعا كم دارد. وجود نداشتن هر كدام از اين 4 زن ميتواند در زندگي روحي و عاطفي و از طرفي در زندگي اجتماعي فرد اخلال ايجاد ميشود.
مصداق و نمونه اين كمبودها در كدام رفتارها ديده ميشود؟
اصولا يك مرد بايد از 4 طرف و با 4 روان شناسي مختلف حمايت شود و اگر هركدام از اينها كم باشد، مشكلي پيش ميآيد. شما ببينيد چرا عروس و مادر شوهر باهم مشكل دارند؟ به اين دليل كه ميخواهند، مرد را بالانس كنند و اين مشكل طبيعي است.
با اين اوصاف مردي كه ازدواج نكرده و طبيعتا دختري ندارد، خواهري نداشته و مادرش را هم از دست داده چه وضعيتي پيدا ميكند؟
مطمئنا اين افراد خيلي مشكل پيدا ميكنند. اين افراد در دوران ميانسالي و كهولت بهشدت دچار افسردگي و انزوا ميشوند و در دوران جواني هم بهشدت ديكتاتور هستند. اين افراد به هيچ عنوان بالانس نيستند و تعادل ندارند.
با اين شرايط شما در مشاورههايتان حتما به همه توصيه ميكنيد كه ازدواج كنند؟
بله مكرر پيش آمده كه به افراد توصيه ميكنيم كه اين اتفاق بيفتد. در يكي از مراجعات، خانمي كه تحصيلات حوزه را به پايان رسانده بود، براي مشاوره پيش من آمد كه پس از شنيدن صحبتهاي او، توصيه كردم كه ازدواج كند و پس از چند هفته تماس گرفت و گفت، ازدواج كرده. در بسياري از موارد ازدواج درمان بسياري از نابسامانيها و مشكلات روحي و رواني است.
اين مسئله به قدري مهم و اساسي بوده كه راجع به آن 4 آيه در قرآن خطاب به پيامبر(ص) آمده است. در موضوعي كه بين پيامبر (ص) و زنانش پيش آمده بود خدا ميفرمايد، تو براي راضي كردن زنانت تصميم گرفتهاي حلال خدا را بر خودت و ديگران حرام كني؟
در هر حال بايد گفت اين حالت بهصورت طبيعي در بين تمام موجودات زنده جاري و ساري است و نميتوان آن را ناديده گرفت يا از بين برد. در مورد يك گلدان هم ميتوان ديد اگر نسبت به آن بيتفاوت باشي از بين ميرود ولي اگر در محلي قرار بگيرد كه مورد توجه و مهرباني است شادابتر و سرحالتر ميشود. اين مسئله در ميان حيوانات هم صدق ميكند. براي مثال در مرغداريهاي بزرگ هم براي اينكه مرغها راحتتر و بهتر تخم بگذارند، تصوير بزرگي از يك خروس در معرض ديد مرغهاي تخمگذار قرار ميدهند. اين تاثير روي نبات و حيوان ديده ميشود پس چطور ميتوان آن را در مورد انسان ناديده گرفت؟
تمام موجودات زنده حتي جن، زوجيت دارند و فقط ملائك از اين مسئله مستثنا هستند و ما بهعنوان انسان بايد آن را قانونمند كنيم. يعني نه افراط باشد و نه تفريط، نه تاركالدنيا باشيم مثل بعضي از پيروان كليسا كه ازدواج را ممنوع اعلام ميكنند و نه مثل بعضي از مواردي كه ميبينيم منجر به بيبند و باريهاي جنسي ميشوند. بايد حد متعادل هركدام از اين غرايز رعايت شوند و در كنترل باشند. هر آنچه در وجود ما نهاده شده است لازم بوده و مفيد است، بنابراين آنهايي كه ميگويند نفس را بايد كشت اشتباه ميگويند بلكه بايد آن را مهار كرد و در اختيار گرفت، اگر لازم بود تا كشته شود، خداوند آن را ميكشت و اصلا اينگونه آدم را خلق نميكرد.
در نسل جوان بهدليل سست شدن سنتها يا الگوبرداري از غرب، متاسفانه تمايل به ازدواج كم شده است و در مواردي ميبينيم كه بيشتر بهعنوان همخانه به زندگي ادامه ميدهند، نظر شما در اين مورد چيست؟ آيا اين مدل زندگي ميتواند تامينكننده نيازهاي 2طرف به هم باشد يا نه؟
بهنظر من تازماني كه تمام موارد و لوازم اين زندگي رعايت شود و در آن هرزگي رخ ندهد، همان زندگي مشترك است. در امر ازدواج لفظ عقد مهم نيست مثل هر عقد ديگر مثل عقد بيع كه همان خريد و فروش است. هيچ كس زمان خريد و فروش عقد بيع را نميخواند. براي مثال شما يك ساعت براي فروش داريد و من آن را به قيمت 500 تومان ميخرم. پول را ميدهم و ساعت را ميگيرم بدون آنكه عقد معامله را خوانده باشيم.
اشكال از همين جا شروع ميشود؛ آيا زن در اين زندگي تمتعي نبرده است؟ مشكل اينجاست كه ما براي زن نرخ تعيين ميكنيم در صورتي كه زن هم در اين ماجرا يك طرف قضيه بوده است. شما ببينيد ساختمان بتن آرمه در مقابل زلزله مقاومتر است يا ساختمان اسكلت فلزي؟ مسلما ساختماني با اسكلت فلزي با زلزله كمي تكان ميخورد بعد ميايستد ولي بتن ترك بر ميدارد و ميريزد.
آيا جايگزيني وجود دارد كه مردي كه خواهر ندارد يا مادرش را از دست داده بتواند اين كمبود را جبران كند؟
بله، هستند افرادي كه ميتوانند اين جاي خالي را پر كنند. من هميشه در كلاسها و صحبتهايم گفتهام پشت سر هر مرد موفق، 4 زن ايستادهاند لزوما تنها همسر او نيست. هميشه افرادي هستند در اطراف ما كه بيشتر و بهتر از خواهر به ما كمك كرده و دستمان را گرفته اند، اين افراد ميتوانند جاي خالي خواهر نداشته را براي ما بگيرند، ولي در مورد مادر اين مسئله كمي سختتر است. خانمها اگر در بعد شخصيت مورد توجه قرار بگيرند بسيار موثرتر خواهند بود.
چرا 4 نفر و نه بيشتر! آيا دليل خاصي وجود دارد؟
بله، هركدام از اين نقشها روانشناسي خاص خودشان را دارند و بخشي از نيازهاي ما را برطرف ميكنند. براي مثال رابطه بين مادر و فرزند از يك جنس است و رابطه خواهر و برادري از جنس ديگر و همين تفاوتها باعث ميشود انسان در جهات مختلف رشد پيدا كند.
با مادر دعوا ميكني ولي باز هم بر ميگردي به آغوش او، براي آرامش رواني بازهم به دامن مادر پناه ميبري. حتي افرادي كه مادرشان هم فوت كرده در مواقع گرفتاري به عنوان مددو ياري خواب مادر را ميبينند.
در مورد زنان هم همينطور است؟
بله؛ در مورد زن هم همينطور است. يك خانم به 4 مرد نياز دارد تا كامل شود.
پس با اين تعاريف شما با تك فرزندي مخالف هستيد چون در اين صورت يكي از اين 4 عضو ناقص ميشود.
باهر: بله؛ از نظر توازن و تعادل 2دختر و 2 پسر تعادل و توازن را برقرار ميكنند ولي در جامعه و مشكلات امروز يا 2 فرزند بايد باشد يا اصلا بچهاي نباشد. 2 بچه با فاصله 3 يا 4 سال مناسب است.
اختصاصی مجله اینترنتی برترین ها
گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم
آنها در مورد مطالب مختلفي صحبت کردندوقتي به موضوع خدا رسيدآرايشگر گفت: من باور نمي کنم که خدا وجود دارد.
مشتري پرسيد: چرا باور نمي کني؟
آرايشگر جواب داد: کافيست به خيابان بروي تا ببيني چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من
بگو اگر خدا وجود داشت اين همه مريض مي شدند؟ بچه هاي بي سرپرست پيدا ميشد؟ اگر
خدا وجود داشت درد و رنجي وجود داشت؟
نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم که اجازه دهد اين همه درد و رنج و جود داشته
باشد.
مشتري لحظه اي فکر کرد اما جوابي نداد چون نمي خواست جر و بحث کند.
آرايشگر کارش را تمام کرد و مشتري از مغازه بيرون رفت به محض اينکه از مغازه بيرون
آمد مردي را ديد با موهاي
مشتري برگشت و دوباره وارد آرايشگاه شد و به آرايشگر گفت:ميدوني چيه! به نظر من
آرايشگرها هم وجود ندارند.
آرايشگر گفت: چرا چنين حرفي ميزني؟ من اينجا هستم. من آرايشگرم.همين الان موهاي تو
را کوتاه کردم.
مشتري با اعتراض گفت: نه آرايشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هيچکس مثل
مردي که بيرون است با موهاي بلند و کثيفو ريش اصلاح نکرده پيدا نمي شد.
آرايشگر گفت: نه بابا! آرايشگرها وجود دارند موضوع اين است که مردم به ما مراجعه
نميکنند.
مشتري تاکيد کرد: دقيقا نکته همين است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه
نميکنند و دنبالش نمي گردند.
براي همين است که اين همه درد و رنج در دنيا وجود دارد.!
![]()
اینم یه هدیه به خودم.
هر روز شاید
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه می توانستند تنها نباشند
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی…
و من شاید کمر شکسته ترین بودم
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید
بدون رنج بودند
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…
اگر کینه نبود
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت
ای واپسین خیال شبح وار سایه رنگ
با یاد دلفریب تو بدرود می کنم
روح تو را و هرزه درایان پست را
با این وداع تلخ ملولانه ی نجیب
خشنود می کنم
من لولی ملامتی و پیر و مرده دل
تو کولی جوان و بی آرام و تیز دو
رنجور می کند نفس پیر من تو را
حق داشتی ، برو
احساس می کنم ملولی ز صحبتم
آن پاکی
و زلالی لبخند در تو نیست
و آن جلوه های قدسی دیگر نمی کنی
می بینمت ز دور و دلم می تپد ز شوق
می بینم برابر و سر بر نمی کنی
این رنج کاهدم که تو نشناختی مرا
در من ریا نبود صفا بود هر چه بود
من روستاییم ، نفسم پاک و راستین
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی
سرگذشت لیلی و مجنون نبود - آه
حتی نبود قصه ی یعقوب دیگری
این صحبت دو روح جوان ، از دو مرد بود
یا الفت بهشتی کبک و کبوتری
اما چه نادرست در آمد حساب من
از ما دو تن یکی نه چنین بود ، ای دریغ
غمز و فریبکاری مشتی حسود نیز
ما را چو دشمنی به کمین بود ، ای دریغ
بدرود ، ای رفیق می و یار مستی ام
من خردی تو دیدم و بخشایمت به مهر
ور نیز دیده ای تو ، ببخشای پستی ام
من ماندم و ملال و غمم ، رفته ای تو شاد
با حالتی که بدتر از آن کس ندیده است
گویا دگر فسانه به پایان رسیده است

یك اجاقگاز دوشعله در انتهای ایوان و یك شیر دستشویی كنار حوض كوچك خانه است. «مرتضی» عینكش را به چشم زد و كشی را كه به جای یكی از دستههای شكسته، بسته بود دور گوش چپش انداخت. از چندماه پیش كه عینكش شكست، هنوز پدر نتوانسته بود پولی برای خرید عینك نو كنار بگذارد.
هر بار كه «مرتضی» سعی میكرد كش را دور گوشش بیندازد پدر سر خود را پایین میانداخت. او كه ضعف چشم پسرش را گناه بیتوجهی خود میدانست و هیچوقت از عذاب وجدان آن در امان نبود با هر بار دیدن تقلای او در زدن عینك به چشم، سرش را از روی شرم پایین میانداخت. كارخانهای كه پدر «مرتضی» در آن كار میكرد از چند ماه پیش بهخاطر ورشكستگی، حقوق كارگران را نپرداخته بود و مرد زحمتكش با دستفروشی كنار خیابان، زندگی را به سختی میگذراند. درآمدی بخور و نمیر كه كفاف خرجهای اضافی را نمیداد و خرید عینك هم خرج اضافه بود! با این وجود او در تلاش بود هر روز پول كمی كنار بگذارد تا بتواند هزینه عینك تازه را بدهد. چشم چپ «مرتضی» تقریبا نابینا بود. تنبلی چشم، تشخیصی بود كه پزشكان داده بودند؛ عارضهای كه در صورت تشخیص به موقع و درمان برطرف میشد اما تا هنگام مدرسه رفتن «مرتضی» و معاینههای ابتدای سال تحصیلی این مساله پیگیری نشده و او از همان كلاس اول عینكی شده بود.
آن شب مادر «مرتضی» ظرفها را برای شستن به حیاط برد و پسرك، آرام به سمت تاقچه اتاق رفت. قلكش را برداشت. پدر و خواهران كوچك او غرق تماشای سریال تلویزیونی بودند . آرام پولها را شمرد.۱۲ هزار و ۲۰۰ تومان؛ این پولی بود كه برای خرید عینك جمع كرده بود. تمسخر همكلاسیها بهخاطر عینكی كه با كش به صورتش میزد از یك طرف و بیپولی پدر از طرف دیگر باعث شده بود خود او به فكر پسانداز باشد.
بعدازظهر روزهای پنجشنبه و جمعه هر هفته میرفت سر میدان شهر و به مردمی كه خرید كرده بودند كیسه پلاستیكی میفروخت. گاهی هم بار آنان را تا كنار خودروها میبرد، انعامی میگرفت و هرچه درمیآورد میریخت توی قلكش.
قلك هنوز پرنشده و این پول هم برای خرید عینك كم بود. «مرتضی» اما فكر دیگری در سر داشت. آهسته ته قلك را با یك چسب پوشاند. پولها را داخل كیسه پلاستیكی ریخت و گذاشت داخل جیب شلوارش.
وقتی مادر با سبد ظرفهای شسته به اتاق برگشت «مرتضی» هم كنار بقیه سرگرم تماشای تلویزیون بود. سحرگاه روز بعد «مرتضی» زودتر از همه بیدار شد و طبق روال تمامی روزهای تعطیل رفت سه قرص بربری داغ خرید. بخار نان، شیشه عینكش را میپوشاند و مجبور بود هر چندقدمی كه میرفت بایستد، نانها را با یك دست بگیرد و با آستین دست دیگر شیشه عینكش را پاك كند. صبحانه كه تمام شد پدر بساطش را جمع كرد و از خانه بیرون زد. «مرتضی» هم آهسته كتش را برداشت و پوشید. میخواست بیرون برود كه ناگهان مادر صدایش كرد: «مرتضی جان! توی این هوا مگه آدم كت میپوشه؟ دیروز كه بارون میآمد لخت رفتی بیرون ولی امروز تو این هوای گرم كت پوشیدی؟!»
«مرتضی» كه از قبل جوابی آماده كرده بود، گفت: نه مامان، پدر دوستم «رضا» خیاطه، گفته كتم رو ببرم پیشش تا كمی برام كوچیكش كنه. قراره آستینش رو هم كوتاه كنه تا پسفردا كه میروم مدرسه، لااقل اندازهام باشه.
مادر چیز دیگری نگفت. فقط از ناراحتی سرش را پایین انداخت. او بعضی از روزهای هفته در خانههای مردم كار میكرد و این كت را هم یكی از همسایگان به پسرش داده بود. از اولش هم برای «مرتضی» خیلی بزرگ بود. پسرك از خانه كه زد بیرون رفت سمت بازار. كیسه پول توی جیب كتش سنگینی میكرد. جلوی چند مغازه ایستاد، خوب نگاه كرد و آخرش رفت داخل یكی از آنها. چند كالا قیمت كرد و یكی را پسندید. كیسه پولش را درآورد و به فروشنده داد. یك كاغذ و خودكار هم از او گرفت، چیزی نوشت و گذاشت روی بسته تا آن را برایش كادو كند. از مغازه كه بیرون آمد، بستهای در دستش بود، یك هدیه.
لبخند ملیحی بر لبانش نقش بسته بود و چشمانش برق میزد، حتی چشم چپش. خیابان پر از آدم بود و مغازهها هم شلوغ. همه خرید میكردند. هنوز كمی از پول خردها و اسكناسهای قلك، توی جیبش بود. چند لحظه بعد «مرتضی» كنار پیادهرو نشست و سرگرم خوردن یك كلوچه با یخدربهشت شد. با خودش گفت: «یك گشتی میزنم و با اتوبوس برمیگردم خونه.»
همان موقع جلوی چند مغازه عینكفروشی ایستاد و چند دقیقهای بر و بر عینكها را نگاه كرد. ساعت ۱۱ بود كه به میدان اصلی شهر رسید. صف اتوبوس خیلی شلوغ بود. به زور رفت بالا. نزدیك بود لای در اتوبوس له شود. داخل اتوبوس زیر فشار مردم با كتی كه به تن داشت، گرما بیچارهاش كرده و خیس عرق بود. قطرههای عرق شر و شر از پیشانیاش میریخت. دور گوشش هم حسابی عرق كرده بود. عینكش هی سر میخورد و پایین میآمد. كش عینك شل شده بود. ترسید عینكش بیفتد پایین. بنابراین آن را از صورتش برداشت. به خودش گفت: «به ایستگاه كه رسیدم دوباره میزنم به چشمم»
بدون عینك اما نمیتوانست خوب ببیند. گوشش را تیز كرده بود بفهمد كدام ایستگاه است تا اینكه بالاخره راننده اتوبوس بلند گفت: «ایستگاه لاكانه، كسی جا نمونه!»
مسافران میخواستند با فشار پایین بیایند. «مرتضی» عینكش را از جیبش درآورد اما جمعیت فرصت نمیداد تا آن را درست به چشمهایش بزند. ناگهان عینك از دستش به زمین افتاد. «مرتضی» میخواست از پله اتوبوس پایین بیاید اما مقابلش را خوب نمیدید. پایش پیچ خورد و افتاد روی زمین. دستش را كشید روی شنهای پراكنده و عینك را پیدا كرد. هر طوری بود آن را زد به چشمش. آمد كش را بیندازد دور گوشش كه دید كش سرجایش نیست. همین جوری با دست، عینك را روی چشمهایش نگه داشته بود. در اتوبوس كه بسته شد گوشه كت «مرتضی» لای در گیر كرد. تا آمد به خودش بیاید، اتوبوس به راه افتاد و او را با خودش كشید. «مرتضی» دستش را از روی صورتش برداشت كه به در اتوبوس ضربه بزند اما عینك از چشمش افتاد. آمد عینك را بگیرد كه یك دفعه با سر به زمین خورد. تمامی این حوادث فقط در چند ثانیه رقم خورد. با صدای مسافران، راننده اتوبوس را نگه داشت. بدن خونین «مرتضی» كنار جوی خیابان افتاده بود. شكاف عمیقی در جمجمهاش دیده میشد و تكان نمیخورد. او در دم جان سپرده و عینكش هم كنارش افتاده بود. وقتی جنازه را به پزشكی قانونی «گیلان» بردند فریاد مادر «مرتضی» همه فضا را پر كرد. پدر اشك میریخت و با دست بر پیشانیاش میكوبید. لباسهای پسرك را كه درآوردند، مقداری پول خرد، دو اسكناس و یك بسته كوچولوی كادوشده همراهش بود. پدر «مرتضی» را صدا زدند و كادو، پول و عینك را تحویلش دادند. پدر و مادر «مرتضی» با چشمان اشكآلود و متعجبانه به بسته نگاه میكردند. پدر، آهسته كادو را باز كرد. یك روسری صورتی و یك تكه كاغذ. روی كاغذ خط «مرتضی» دیده میشد كه نوشته بود: مادرجان روزت مبارك.
آن روز، روز مادر بود.
فرقان معتقد بود كه انقلاب اسلامي مشابه نهضت تنباكو، مشروطيت و ملي شدن صنعت نفت است و اعتقاد داشت كه بعد از پيروزي انقلاب (انقلابي كه در اصالت آن و حركت واقعي مردم شكي وجود ندارد) روحانيت بدون خواست مردم به شكل كودتا به قدرت رسيده و به علت نداشتن تجربه كافي در امور اجرايي، نداشتن تخصص هاي لازم در امور فني، مديريت و ارگان هاي كشوري از دخالت در اين گونه امور خودداري خواهد كرد و قهراً قشري كه بر سر كار خواهد آمد، سازمان هاي سياسي، ماركسيستي و احتمالاً ناسيوناليستي خواهد بود.
اولين عاملي كه فرقان را به رويارويي مسلحانه با جمهوري اسلامي كشاند، به تعبير خودشان قرباني شدن «ارزشهاي راستين تشيع سرخ علوي بود.» همچنين تلاش براي «آزاد ساختن علي از اسارت آخونديسم» عامل ديگر اين مبارزه قهرآميز معرفي شد!
بر اساس آيه «فقاتلوا ائمه الكفر» گروه فرقان تصميم گرفت ابتدا مرحوم قرني و سپس مرحوم مطهري را بكشد! انتخاب مطهري براي آن بود كه «فكر به قدرت رسيدن ديكتاتوري آخونديسم و آماده سازي تشكيلاتي آن مدت ها قبل، حتي قبل از خرداد 1342 از طرف او طرح شده بود.»
دلايلي كه در اين مورد گروه فرقان ذكر كرده اند، به اين شرح است: «وي اصطلاح «ماترياليسم منافق» را جعل كرده و در دين اسلام بدعت گذاشته است و از آن چماق تكفيري عليه بهترين فرزندان اسلام و قرآن ساخته است. ديگر اينكه نامبرده عضو شوراي انقلاب بوده و همچنين كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران را نوشته است كه به منزله همكاري با رژيم طاغوتي است و مجازات تمام موارد اعدام است.»
دكتر حسين غفاري از شاگردان و نزديكان آيت الله شهيد مطهري و استاد امروز فلسفه دانشگاه تهران از اولين مواجهه هاي استاد شهيد با انحرافات فكري فرقان مي گويد:
«حدود سال هاي 54 و 55 بود كه گروهك فرقان جزوه هايي را به شكل پلي كپي در دانشگاه ها پخش كردند. آقاي مطهري بسيار ناراحت بودند و احساس خطر مي كردند و در مقدمه علل گرايش به ماديگري هم به اين مسئله اشاره و آنها را افشا كردند. پس از چاپ اين مقدمه برخي اعضاي اين گروه به انتشارات حكمت آمدند و به من گفتند: «به مطهري بگو اگر اين افشاگري ها را ادامه بدهد با او برخورد فيزيكي خواهيم كرد!» من وقتي پيغام آنها را به استاد رساندم گفتند: «چه بهتر كه من جان خودم را در مقابله با انحراف اسلام از دست بدهم.»
شاگرد برجسته استاد مطهري كه خود از نزديك با انديشه هاي انحرافي اين گروهك آشنا بوده در مورد خط فكري آنها مي گويد: «خط فكري فرقان را فردي به نام آشوري مي داد كه آدم تند و هيجان زده اي بود و لباس روحانيت به تن داشت. يك بار نيم ساعتي با او حرف زدم و ديدم در نظر او، مسائل سياسي اصل است و مسائل ديني تابعي از سياست هستند. آن روزها، ادبيات ماركسيستي، ادبيات رايج بود و آنها در تندروي هاي شان از اين ادبيات بهره مي گرفتند. از سوي ديگر تحت تأثير نگاه شريعتي به مسائل اسلامي بودند و اين دو نگرش را در هم آميخته و در قاب تفسير قرآن و با نگاهي مادي، مطرح مي كردند. از جمله قيامت را به دوره انقلاب و غيب را مخفي كاري زيرزميني ترجمه مي كردند و مي گفتند: «يومنون بالغيب»، يعني كساني كه فعاليت هاي سياسي زيرزميني مي كنند! اين روزها چنين ترجمه اي از آيات قرآن، مضحك به نظر مي رسد، ولي در فضاي مسموم آن روزها، اين جور حرف ها گاهي خريدار پيدا مي كردند.»
دكتر غفاري همچنين گفت وگويي را به ياد مي آورد كه بين استاد مطهري و آشوري، پيش آمده بود. وي در اين باره مي گويد: «يك بار آمده و يكي دو ساعتي با استاد بحث كرده بود. استاد بعدها به من فرمودند: همه نظريه هاي آنها را رد كردم و آشوري حتي يك كلمه هم حرف نزد. جالب است كه آشوري بعد از اين جلسه به مريدانش گفته بود كه مطهري در خانه اي اشرافي زندگي مي كند و معتقد است كه ما اصلاً فقير نداريم! در حالي كه درباره اين موضوع و موارد صحبتي نشده و فقط اصول فكري و اعتقادي آنها مورد نقد استاد قرار گرفته بود. همين حرف ها، اوج بي ديني او را نشان مي دهد.»
به روايت محمد عطريانفر، قاتل شهيد مطهري به نقطه اي از انفعال رسيده بود كه تقاضاي قصاص داشت: «من شنيدم كه آن فرد ضجه مي زده و مي خواسته است كه زودتر به قصاص عملش برسد و معتقد بوده كه اين تنها راه پاك شدن اوست. حتي من شنيده ام كه همسر آقاي مطهري تحت تأثير اين فضاها شبي كه مي خواستند قاتل آقاي مطهري را اعدام كنند، متأثر بودند و گفته اند كه من به سهم خودم از حقم مي گذرم و رضايت مي دهم، اما مطهري فقط متعلق به من نبوده است.»
منبع: هفته نامه صبح صادق 90/02/11
| Design By : Pichak |


